شنبه 3 اسفند 1398
  • فرهنگ و هنر
  • شماره خبر: 9607676
  • 19 فروردین 1398
  • 11:32
  • امتیاز:5/4
  • امتیاز شما
آرامش ابدی در لاله‌زار

روایت یدالله آقاعباسی از آغاز آشنایی‌اش با همایون صنعتی زاده تا سفر ابدی آن زنده یاد

آرامش ابدی در لاله‌زار

دکتر یدالله آقا عباسی برای کمتر کسی ناشناخته است، به خاطر، تئاتر، ترجمه، تدریس و دیگر فعالیت‌های فرهنگی‌اش نظیر نشر کتاب. زنده یاد همایون صنعتی هم که برای خیلی از اهالی فرهنگ، ادب، اقتصاد و تولید در کشور در دهه‌های اخیر چهره‌ای آشنا است. طرفه آنکه این دو چهره در 2 حوزه فرهنگی: کتاب و تئاتر با هم چهره به چهره شده‌اند و ماحصل این دیدارها نیز باز هم به نشر کتاب انجامیده است و ایجاد امکانی برای تولید مستمر تئاتر

تصمیم داشتم روایت دیدارهای این 2 نفر را از طریق گفت‌و‌گو با استاد آقا عباسی پی‌بگیرم، به همین دلیل موضوع را با ایشان درمیان گذاشتم و به همین منظور قراری؛ سر قرار که حاضر شدم، آقای آقاعباسی کار مرا را راحت کرده بود، شب قبلش نشسته بود و روایت خودش از همایون صنعتی زاده را از زمان آشنایی تا لحظه خاک سپاری آن زنده یاد مکتوب کرده بود. اگر چه قرارمان بی گفت و گو هم نگذشت که روایت آن را در فرصتی دیگر تقدیم خواهم کرد؛ عجالتا آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت مکتوب آقا عباسی از زنده یاد صنعتی زاده است.  
 آشنایی نزدیک من با همایون صنعتی به حدود بیست سال قبل بازمی‌گردد
  من البته از دور آقای صنعتی را می‌شناختم. ماجرای نشر فرانکلین را می‌دانستم. مطلب آل احمد را در بدگویی از او خوانده بودم و از دور تصوراتی داشتم. آشنایی نزدیکم به نزدیک بیست سال پیش برمی‌گردد که مدیریت چاپ و نشر دانشگاه کرمان را برعهده گرفتم، در آن‌جا بود که با کتاب «ایران در شرق باستان» با ترجمۀ آقای صنعتی آشنا شدم که بلاتکلیف مانده بود. کتاب گویا با واسطۀ آقای دقاقی معاون کتابخانه و به همت آقای هاشمی‌نژاد به جریان افتاده بود. دوره‌ای بود که ‌آقای دقاقی خیلی به صنعتی نزدیک شده بود و از این طریق او به مرکز نشر رفته و بر سر شوق آمده بود که برای انتشارات دانشگاه کاری بکند. در همین مسیر تعدادی کتاب را برای ترجمه پیشنهاد کرده بود. بعضی از آن‌ها را به بخش‌ها و دانشکده‌ها از جمله دانشکده ریاضی- سپرده بودند که تقریبا هیچ‌کدام به سرانجام نرسیدند. 
کتابی از کتاب‌های ابوریحان بیرونی را برای ترجمه از عربی به فارسی به آقای اذکایی  پژوهشگر دانشمند همدانی سپرده بود و پیش پرداختی از پول خود نیز برای این کار به او پرداخته بود که در آن زمان مبلغ هفتگی بود و خودش هم برای این‌کار با او قراردادی بسته بود آن پژوهشگر ارجمند هرگزبه آن قرارداد عمل نکرد و به دعوا و قهر زد و هیچ وساطتی هم – از جمله وساطت ایرج افشار- مشکل را حل نکرد بعدها که من هم با آن بزرگوار صحبت کردم، گفت بروید شکایت کنید! همایون انتظار داشت من این مساله را حل کنم، که چون خودش قرار داد بسته بود و پول را از جیبش پرداخته بود، کاری از دانشگاه برنمی‌آمد، صنعتی درگذشت و کار البته بر ذمه‌ی آن آقا ماند تا بدانیم در همه‌ی قشرها همه‌جور آدمی هست.
کتاب ایران در شرق باستان را هم خودش در همان راستا ترجمه کرده بود و خودش پیشنهاد کرده بود که به طور مشترک آن را با «پژوهشگاه علوم انسانی» در تهران به چاپ برسانند. آن‌ها البته استقبال کرده بودند و کتاب را به خانم دکتری در آن‌جا برای ویراستاری سپرده بودند و کار کتاب کمی به درازا کشیده بود و در این گیرودار با رییس وقت انتشارات آن‌جا بحثش شده بود و کتاب در آن‌جا گیر کرده بود، کار البته از بحث گذشته و به دعوا هم رسیده بود. به من که زنگ زد گفت این «وقیح» کتاب را نگه داشته! گویا فقیه نامی بود. 

 او به تمام معنا ناشری فرهنگی بود
من هم‌چنان که به رتق و فتق کتاب‌ها برای فرستادن به چاپخانه‌ها مشغول بودم، گوشۀ چشمی به این کتاب هم داشتم که چه طور آن را به سامان برسانم. دعوت کرد به خانه‌اش رفتم. پرشور سخن می‌گفت. بعضی از کتاب‌ها را برایم می‌آورد و نشان می‌داد و از طرح‌هایی که برای تولید کتاب ارزان داشت، سخن می‌گفت. قبلا کتاب‌های جیبی را با تیراژ بسیار بالا و بهای بسیار پایین منتشر کرده بود. می‌گفت باید جعبه‌هایی درست کنیم و آن‌ها را بین فروشگاه‌ها و دکه‌ها پخش کنیم و کتاب‌های ارزان را بین مردم ببریم و هر روز موجودی را کنترل و تکمیل کنیم. چه آرزوهایی! امروز کتاب را به چندین برابر هزینه قیمت می‌گذارند که پخشی و کتاب‌