پنج شنبه 28 شهریور 1398
  • جامعه
  • شماره خبر: 9608021
  • 6 شهریور 1398
  • 11:09
  • امتیاز:5/4
  • امتیاز شما
به‌خاطر سادگی مغازه‌ام مشتری ندارم!

دیدار با آرایشگر 84 سالۀ بازار میدان‌قلعه؛

به‌خاطر سادگی مغازه‌ام مشتری ندارم!

ALI and his barber shop are the most wonderful parts of the kerman grand bazaar! اسما پورزنگی‌آبادی - «من فکر می‌کنم علی و مغازه‌اش شگفت‌انگیزترین بخش بازار قدیمی کرمان هستند. من تجربه اصلاح موی سر در کشورهای خارجی زیادی داشتم ولی این‌بار متفاوته. چون علی مسن‌ترین و البته مهربون‌ترین اوناست». این را شان شائولی، عکاس و جهانگرد چینی در صفحه‌ی اینستاگرام خود درباره‌ مردی نوشته که حدود نیم‌قرن در مغازه‌ کوچکی در راسته‌ی نیمه‌متروکه‌ بازار میدان‌قلعه در شهر کرمان جلوی آینه ایستاده و موی مردانی را کوتاه کرده که با ورود شیوه‌های جدید و ابزار و تجهیزات نو و مغازه‌های پر زرق و برق این‌طرف و آن‌طرف شهر، حالا دیگر چندان حاضر نیستند به بازار بیایند و روی صندلی و زیر دست او بنشینند. می‌گوید که من حتی مدل خامه‌ای و آلمانی را هم بلدم کوتاه کنم ولی چون مغازه‌ام دکوراسیون خاصی ندارد و ساده است کسی پیش من نمی‌آید و مشتریانم تعدادشان خیلی کم است. مدتی هم من مریض شدم و توی بیمارستان خوابیدم و مغازه تعطیل که شد، مشتریان قدیمی‌ام هم رفتند!...

انگار لبخند را روی صورتش کاشته‌اند. در عکسِ شائولی هم می‌خندد. آنجا کلاه سیاهی بر سر دارد و روپوش سفیدی بر تن و دستانش را در هم قلاب کرده و روی پله‌ی کوچک جلوی مغازه‌اش نشسته و رو به دوربین دارد می‌خندد.
در حال عبور و تماشا بودیم که از پشت شیشه‌های بزرگ مغازه نگاه‌مان به هم رسید. به ما هم لبخند زد و برایمان دستی تکان داد و اشاره کرد که به داخل مغازه‌اش برویم. جاروی دسته‌بلندی در دست داشت. مشتری تازه رفته بود و موهای چیده شده‌اش بر کف مغازه‌ی قدیمی علی‌آقا آخرین ردّ حضور او بود. روی صندلی‌های قدیمی مغازه‌ای کوچک که دور تا دور آن را آینه‌هایی با قاب‌های ساده و کهنه پر کرده بود نشستیم. رفتاری صمیمانه داشت و نشانی از بی‌حوصلگی‌های رایج این سن و سال در او نبود. 
او با همین سادگی مغازه‌اش و صمیمت رفتارش، توانسته دل یک جهانگرد چینی را به‌دست بیاورد و چنان او را به وجد بیاورد که عکس او را جزو آثار برگزیده خود قرار دهد و برایش در اینستاگرامش بنویسد که او را دوست دارد. «از او خواستم مویم را کوتاه کند. او دو بار این کار را انجام داد. آهسته و بادقت... من می‌تونستم تکان دست‌ها و نفس زدن‌های سختش رو احساس کنم در تمام مدتی که داشت موهام رو کوتاه می‌کرد». او ولی دیگر نمی‌تواند از مشتریان امروزی دل‌ربایی کند. مغازه‌اش همان‌قدر سوت‌وکور و خلوت است که راسته‌ی بازار میدان‌قلعه.‌
نصرت‌الله (علی) ایران‌پناه از بازماندگان آخرین نسل سلمانی‌های قدیمی کرمان است. او هر روز صبح مجبور است به مغازه‌اش برود. هم صبح‌ها مغازه است و هم عصرها. ولی مشتری زیادی ندارد. شاید روزی یک نفر یا دو نفر. خودش می‌گوید.

 چند ساله که آرایشگری می‌کنید؟
من متولد 1314 (خورشیدی) هستم. از زمانی که توی کرمون برق نبوده آرایشگری کردم و الان 40،50 سالی میشه که اینجام. 

 کار رو از کجا یاد گرفتید؟
شاگردی کردم. یک زمانی زیر نقاره‌خونه‌ی ارگ، جواد آقایی بود که سلمونی داشت، من پیش او شاگردی می‌کردم. 

 از چند سالگی؟
بچه بودم. حدودا 10، 12 ساله بودم که شروع کردم.

 چی شد رفتید آرایشگری؟
اهل درس خوندن نبودم. پدرم من رو فرستاد پیش جواد آقا که کاری یاد بگیرم، دیگه موندگار شدم. 

 شغل پدرتان چی بود؟
او هم همین شغل رو داشت.

 کجا مغازه داشت؟
همین‌جا که من الان هستم.

قاب‌های درِ چوبی مغازه‌اش را آبی رنگ کرده. خوشرنگ. و دو تکه پرده‌ قرمز کوچک پشت شیشه‌‌های مربعی شکل و منظم مغازه آویزان کرده و روی دو تکه کاغذ با خطی معمولی نوشته: «آرایشگاه»، «ایران‌پناه» و پشت شیشه‌های دو طرف در بزرگ مغازه چسبانده.  

 بیمه هم هستید؟
 خدای شما شاهد که بیمه نیستم. کار اشتباهی کردم که از همون اول کار، بیمه نپرداختم. نمی‌دونستم به این روز میفتم. خیلی پشیمونم و الان هم دستم به هیچ‌جا بند نیست.

 هزینه‌های زندگی‌‌ رو از طریق همین شغل تامین می‌کنید؟
بله. آب باریکه‌ای هست. خرجی که از این مغازه در نمیاد. ولی مجبورم چراغش رو روشن نگه دارم.

 بابت این مغازه، اجاره هم می‌دهید؟
ماهی 200 هزار تومن باید بپردازم.

 مشتریان‌تون بیش‌تر چه کسانی هستند؟
اعیان‌ها که پیش من نمیان. از طبقات ضعیف بیش‌تر میان که اونا هم پول ندارن بابت سلمونی بدهند. نرخ اصلاح سر 15 هزار تومنه ولی می‌خوان مثلا پنج هزار تومن بپردازن! 

 کار شما با بقیه آرایشگرا چه فرقی داره؟
من کارم رو بلدم ولی دیگه پیرمرد شدم و این روزا مردم پیش کسی که مبل و دکوراسیون مرتب و قشنگی توی مغازه‌اش داشته باشه و جوون باشه و مغازه‌اش توی راسته خیابون باشه میرن. ولی پیش من کسی نمیاد. 

 مشتریان قدیمی‌تون چه‌طور؟ اونا هم نمی‌آیند؟
وقتی مریض شدم و رفتم بیمارستان، اونا هم اومدن مغازه، دیدن من نیستم و تعطیله، رفتن جای دیگه‌ای و خیلی وقته که نمیان اینجا. مریضی سختی داشتم. پروستات داشتم، ریه‌ام خرابه و زیاد سرفه می‌زنم.

صدای خس‌خس سینه‌اش بلندتر از کلماتی است که ادا می‌کند. به‌سختی نفس می‌کشد. روی صندلی روبه‌رویم نشسته و به هر پرسشم، پاسخ کوتاهی می‌دهد. دستانش همان‌قدر خسته‌اند که چشمانش. که پاهایش. عمری سرپا ایستاده. روی دیوارهای مغازه‌اش، تابلو و کاغذهایی فرسوده و ارزان‌قیمت نصب کرده «وان یکاد الذین کفروا ...» و یک پوستر از پسری جوان با مدل موی امروزی رو به ورودی مغازه‌اش. همه‌چیز این مغازه خسته به نظر می‌رسد. خودش هم خسته است و از این‌که هیچ ممر درآمدی جز این سلمانی کوچک و کم‌رونق ندارد، دل‌آزرده. 

 خدا بهتون سلامتی بده. وسیله‌های کار شما چه فرقی با آرایشگرهای جدید داره؟
اونا با وسیله‌های برقی کار می‌کنن و مردم هم بیش‌تر می‌پسندن. منم ریش‌تراش برقی دارم. همین صبی (صبحی) دو نفر اومدن اینجا، چند دقیقه‌ای نشستن، گفتن ما میریم برمی‌گردیم، ولی دیگه نیومدن.

 فکر می‌کنید چرا برنگشتن؟
نمی‌دونم والا. من داشتم کارم رو می‌کردم. شاید حوصله‌شون نکشید...

روی میزش می‌بینم که یک ریش‌تراش کوچک قدیمی به حال خود رها شده است. چشم‌انتظار دست‌های لرزانی که نای خود را از غم نان می‌گیرند. می‌پرسم از هیچ‌جا مستمری نمی‌گیرید؟ «رفتم کمیته‌امداد و ماهی 30 هزار تومان به من می‌دهند. با این مستمری چه‌کار می‌تونم بکنم؟ 50 سال اینجا هستم. زندگیم به‌سختی می‌گذره. اگه بیمه داشتم مجبور نبودم بیام سرپا اینجا وایسم».

 شنیدم خارجی‌ها هم بهتون سر می‌زنن. درسته؟
بله. چند روز پیش از این، بهم گفتن عکس‌هات رو بی‌بی‌سی نشون داده.

 خارجی‌ها که پیش‌تون میان، چی میگن؟
اگر مترجم داشته باشن حرف می‌زنیم و از شغلم می‌پرسن، اگه مترجم نداشته باشن، فقط عکس می‌گیرن و میرن.

 مو هم کوتاه می‌کنن؟
ندرتا. خیلی کم.

 راضی هم هستن از کار شما؟
خیلی. من به کارم واردم. ولی مردم کرمون اینجا نمیان. 

 شما مدل‌های جدید مو رو هم بلدین؟
مدل آلمانی و خامه‌ای هم می‌زنم، ولی بازم کسی نمیاد. جوون‌ها هم نمیان.

 از آرایشگرهای امروزی که همکاران‌تون هستند، هیچ‌وقت کسی بهتون سر می‌زنه احوال بپرسه یا از تجربه‌تون بخواهند استفاده کنند؟
نه. هیشکی نمیاد. فقط رئیس صنف گاهی وقت‌ها سری بهم زده. از بهداشت هم میان ولی از جوونا نه. هیشکی نمیاد. 

 هیچ‌وقت شاگرد داشتید؟
توی جوونی‌هام داشتم. خیلی سال است که هیشکی نیومده.

 صنف آرایشگرهای شهر ازتون حمایتی نمی‌کنه؟
گفتن هروقت جوازم رو بخوام بگیرم، کمکم می‌کنن. یک‌سری هم رفتم ازم کم‌تر پول گرفتن. 

 در حال صحبت بودیم که چند پسربچه جلوی در ظاهر شدند. دور سر بچه رو چند می‌گیری می‌زنی؟ پسر بچه پرسید. «پنج هزار تومن». ایران‌پناه جواب داد. بچه‌مون از این هم کوچکتره. این را یکی دیگر از بچه‌ها گفت و طفل حدود یک ساله‌ای که در آغوش داشت را نشان داد. «نه. سر بچه‌ی خیلی کوچولو رو کوتاه نمی‌کنم. بچه‌ها خیلی اذیت و گریه می‌کنن و لُنگم رو کثیف می‌کنن. نه من اصلاح نمی‌کنم». و بچه‌ها می‌روند و ما هم. جلوی در مغازه‌اش یک پوستر از محمدعلی فردین چسبانده. می‌پرسم: طرفدار فردین هم هستید؟ می‌خندد. «جوونی‌هام فیلم‌های فردین رو زیاد می‌دیدم. اون‌وقتا کرمون پنج، شیش تا سینما داشت».
 از او جدا شدیم. وسعت مغازه‌ی او 10 مترمربع بیش‌تر نباید باشد ولی صندلی‌های انتظاری که او دور تا دور چیده برای حدود 10 نفر جا دارد و این یعنی او، در سن 84 سالگی، به امید آن ده نفری چراغ این آرایشگری را باز می‌کند که نمی‌آیند و خودش فکر می‌کند برای این نمی‌آیند که مغازه‌اش زرق‌وبرق و تجهیزات آرایشگاه‌های امروزی را ندارد. او در تنگناست اگرچه صاحب یکی از پردرآمدترین مشاغل امروزی است. دم‌ودستگاهش هنوز همان سادگی و بی‌پیرایگی آرایشگاه‌های گذشته را دارد و کسی است که حالا می‌شود او را جزو پیران و آخرین بازماندگان نسل گذشته‌ی این حرفه در کرمان به‌حساب آورد. او بخشی از تاریخ این حرفه در کرمان است و اگر آرایشگران امروزی کرمان سراغ او را نگیرند، خاطره‌ها و تجربه‌های زیادی در سینه‌اش ناگفته می‌ماند و اگر آن‌ها که در برابر او و امثال او که تکه‌ای از روح بازار کرمان هستند همچنان بی‌اعتنایی را پیشه کنند نمی‌دانم سرنوشت او و مغازه‌ای که به‌سختی باز نگه داشته چه می‌شود. او بی‌طرح و بی‌برنامه و بی‌بودجه‌های کلان و تبلیغات رنگ‌ و وارنگ، توانسته یک جهانگرد ـ و حتما خیلی دیگر از جهانگردانِ میهمان کرمان را ـ به‌وجد بیاورد و بخشی از خاطرات سفر آن‌ها به کرمان بشود. آیا کسی از آن‌ها که وظیفه‌ای در برابر حفظ مواریث و مشاغل قدیمی شهر دارند هست که ارزش او و قدر روشنیِ چراغ مغازه‌اش را بداند و  خستگی را از نگاه و دستان آرایشگر پیر شهر ما برگیرد؟ اینجا هنوز چراغی روشن است.

عکس‌ها: محمد لطیف‌کار

0